قصه خواب
دلم میخواد بخوابم ولی نمیشه کاری هست که باید تا صبح تمامش کنم اما یکی هست که منتظر ، منتظر مادرش که کارهاشو ول کنه و کنارش باشه تا خوابش ببره دستشو تو یقه ش کنه تا آروم بشه با هزار بدبختی راضی میشه که شب به خیر بگه و بره تو اتاقش تا آنا (مادر من که این روزها مسئولیت ها بد جوری خسته ش میکنه )براش قصه ی همیشگی نیم وجبی رو بگه که آنا وسط قصه خوابش ببره و باران بیدارش کنه که آنا چرا خوابت برد .
پی نوشت ها : با اینکه شبها یه طوری راضی میشی که تو اتاق مشترک خودت و آنا بخوابی ولی صبحها خیلی زود بیدار میشی و میای تو تخت ما میخوابی و از در آغوش همدیگه خوابیدنمون لذت میبریم
* شبها موقع شب بخیر گفتن برام آرزوهای طلایی می کنی که خوابهای خوب ببینم که از نظر شما یعنی خواب قلب و گاهی خواب ستاره دیدن
* شبهایی که من پیشت هستم تا خوابت ببره صبح زود بیدار نمیشی و به اتاق ما مراجعت نمیکنی
* این پست به گذشته ارسال شده



قصه خواب
